این ۳ روز تعطیلی هم تموم شد... در کل خوب بود به چند دلیل....
۱- حظی بردیم از تنهایی..... مخصوصآ که عقب افتادگی هامونو تو دیدن سریال لاست جبران کردیم......
۲- حضی بردیم از تنهایی.... مخصوصآ که تصمیمات خوبی گرفتیم و برنامه هایی ریختیم بره آینده.....
۳- حزی بردیم از تنهایی..... مخصوصآ که دیوار چینی ها رو ادامه دادیم و این دیوار تنهایمونو بالاتر کشیدیم.....
۴- هزی بردیم از تنهایی..... مخصوصآ که فکر کردیم و فکر کردیم و فکر کردیم.....
۵-هظی بردیم از تنهایی...... مخصوصآ که بالاخره گریه کردیم.... یعنی اول گندی زدیم بعد به واسطه ی اون گنده تونستیم گریه کنیم....
۶-هضی بردیم از تنهایی..... مخصوصآ که جیگر همه رو تو خونه سوزوندیم از این تنهاییه بی حد و حصر و این سکوت طولانی.....
در نهایت به این نتایج می رسیم:
۱-من دیکته ی هذ،یا حظ،یا هض (حالا هر چی) رو بلد نیستم....
۲- من قادرم ۳ روز متمادی لاست ببینم....
۳-من قادرم ۳ روز متمادی در تنهایی خودم رو شکنجه بدم با فکر و خیال .....
۴-من قادرم ۳ روز سکوت داشته باشم و جز در موارد خاص صحبت نکنم.....
۵-من قادرم از پس خودم در لحظات بد بر بیام و در نهایت روز شنبه به زندگی برگردم....
پس سلام صبح دل انگیز شنبه....
+
نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 0:47 توسط فاطمه قربانی
|
جوش.... جوش.... جوش......
یکی از تفریحات من تو زندگی.... به قول فرنگیا از فیوریتای من تو دنیا.....
خاطرات زیادی هم ازش دارم..... مثل همه ی خاطرات هم از نوع خوبش و هم از نوع بدش....
در کل از اون مدلا نیستم که خیلی صورتم جوش بزنه..... یعنی به طور طبیعی و خود جوش،زیاد اهل جوش نیست..... و خوب این برای من که عاشق کندن جوشم کار رو یکم سخت می کنه.... ولی از اونجایی که به قول معروف گفتنی وقتی خدا از حکمتش یه دری رو می بنده از اونور یه دره دیگه رو باز می کنه ، مام راهش رو یاد گرفتیم که بهش می گن خود جوش سازی.... به این شکل که وقتی یه نقطه ی برجسته رو صورت میبینیم انقدر باهاش ور میریم که به یه جوش خوشگل تبدیل می شه.... و بعد طیه مراسمی با حضوره خواهر محترم ،با اشتیاق تمام اون رو می کنیم و بسته به چگونگیه جوش( اینکه آبکی باشه یا از نوع سر سیاه یا چربی) به به و چه چه راه می ندازیم و بعدش اگه خیلی لذت ببریم شروع می کنیم به یادآوریه بهترین جوش هایی که کندیم( چه در بدن خودمون چه دیگران) ..... شاید باور نکنید ولی بعضی از این خاطرات رو بارها و بارها برای هم تعریف کردیم ولی باز با تعریف دوبارشون سخت کیفور می شیم....
بله همینطور که در بالا اشاره کردم ما یه جورایی خانوادگی به این کار علاقه داریم.... بهتر بگم عاشق این کار هستیم.... البته مادرمون یه چند سالی هست خیلی دل به این کار نمی ده ولی قبل از این ایشون مروج ما در این حیطه بودند.... ولی خواهرم به اندازه ی من علاقه و پشتکار تو این قضیه داره و با اشتیاق هر چه تمام تر به دنبال تجربه های جدید در این مسئله می گرده.....
من خاطرات قشنگ زیادی دارم از این مسئله ولی یکی از قشنگتریناش در مورد یکی از دوستامه..... یادمه چند ماهی بود که تو گوشش یه نقطه ی سیاه می دیدم که اطرافش سفید بود.... به نسبت مساحت گوشش نقطه ی بزرگی بود.... اوایل توجه نمی کردم..... بعد مدتی که توجهم رو جلب کرد سعی میکردم بهش فکر نکنم چون خیلی باهاش راحت نبودم..... یه مدتی گذشت.... اصلآ نمی تونستم از فکرش بیام بیرون .... داشت دیوونم می کرد.... تا اینکه تصمیم خودم رو گرفتم.... من نباید این شانس رو از دست می دادم.... شاید دیگه تا آخر عمرم همچین کیسی گیرم نمی اومد..... نشستم فکرام کردم.... نقشه م رو کشیدم... آره خودش بود... نفص نداشت..... بالاخره تو یه روزه ... نمی دونم چه جور روزی بود... خلاصه یه جا گیرش آواردم و ..... آقا حالی داد.... لامسسب تمومی نداشت.... وای هنوزم از فکرش مو به تنم سیخ می شه..... بزرگترین و قشنگترین جوش دنیا بود.....
یکی دیگه از خاطرات بر می گرده به دوست خواهرم.... ما ۲ تا عاشقشیم.... سوای اینکه دختره خوب و با نمکیه صورتش پر از جوش سر سیاهه..... یعنی وقتی می آد ما انگار عروسیمونه..... تا مدتها بعدشم هی خاطراتش رو زنده می کنیم....
البته همش خاطرات خب نیست.... روزای بدم داشتم.....مثلآ وقتی یکی نمی زاره جوشش رو که هی داره بهت چشمک میزنه رو بکنی خیلی حالت گرفته می شه....
یا مثلآ من یه همکلاسی داشتم که ما با هم حلقه ی مطالعاتی داشتیم.... یعنی در هفته ۲ ساعت روبه روی هم می شستیم و بحث می کردیم..... آقا چشمتون روز بد نبینه.... یه بار که ما از این جلسه ها داشتیم وقتی سر بلند کردم یهو چشمم افتاد به جوش سر سیاهی که روی بینیه اون بود... هرکاری کردم نمی تونستم از فکرش بیام بیرون..... هرچی سرم رو جای دیگه گرم کردم ،هی حرف زدم،بحث کردم فایده نداشت.... اون روز گذشت.... هفته ی بعد اومد.... هنوز اون جوش سر جاش بود.... تحمل کردم هیچی نگفتم..... هفته ی بعدش اومد..... هنوز اونجا بود... دیگه کارم به جایی رسیده بود که چشمم رو هم میبستم رویای کندن اون جوش می اومد سراغم..... خلاصه که روزای سختی بود....
در کل داستان ها داریم ما با این خلقت خدا....
+
نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 3:49 توسط فاطمه قربانی
|
متحیرم.....
نفهمیدم بالاخره این فیلم ،"مستند هسته ای "بود یا فیلم "من از خاتمی بدم می آد" اثر " م.ا.ن "؟؟؟؟
البته شایدم یه جور دیگه بشه بهش نگاه کرد..... مثلآ فیلم " احمدی لجش گرفته ،مورچه گازش گرفته"
به هر حال بغض و کین از این به اصطلاح مستند به شدت تراوش می کرد......
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 23:24 توسط فاطمه قربانی
|
متاسفانه جریان این رای اعتماد به وزیرا هم تموم شد.... ۳ـ۴ روز سرمون گرم بود.... کلی خندیدیم ..... در آخر هم دستاوردهای خوبی داشت برام که تک به تک بهش می پردازم....
۱-اول از همه من به یه کشف بزرگ رسیدم..... فهمیدم لاریجانی وقتی مدرسه می رفته مبصر بوده....
۲-اینکه همچین صحن مجلس صحن مجلس که می گن و آدم فکر می کنه چه جای پر ابهتیه اینجوریام نیست.... اونجا مثل مدرسه می مونه.... نه مثل دانشگاه هااا، مثل مدرسه..... تازه مثل پیش دانشگاهی یا دبیرستان هم نه هااا که اونقدر واسه خودش مقررات داشت.... مثل مدرسه ی ابتدایی ، یکی هم هست هی به نماینده ها بگه بچه بشین سره جات......
۳-نه نه .... نگران نباشید.... نماینده ها از اینکه باهاشون مثل بچه دبستانی ها رفتار بشه و هر یه ربع یه بار بهشون بگن بشین سره جات تازه اونم با اسم بهشون بر نمی خوره.... انگار عادت کردن و این رو قسمتی از وظایفه رئیس مجلس(خندم می گیره) می دونن.....
۴-نماینده های مجلس خیلی بچه های لج بازی هستن..... اصلآ هم حرف گوش نمی دن.... هم هی وایمیستن و شلوغ کاری می کنن هم اینکه با هم لج می کنن ... یه اعتراض رو ۱۰۰ بار تکرار می کنن.... با اینکه رئیس مجلس هی میگه آقا جون این اعتراض وارد نیست اون یکی بال بال میزنه که اعتراض داره بعد دوباره همون حرف قبلی رو می زنه....
۵-واقعآ غرض از جلسات قبل از رای اعتماد وزیرا رو نفهمیدم ... اینا که اصلآ به حرف هم گوش نمی دن..... یعنی می دنا ولی مثلآ این مدلی که وقتی یه نماینده ای به عنوان مخالف می آد دلایلش رو می گه اون موافقین گوش می دن ببینن طرف چه سوتی می ده که دست بالا بگیرن چغولیشو به رئیس مجلس بکنن .... در آخرم نه اینا توجیه می شن نه اونا....چون حواسشون هست مواظب اون حصاره باشن که یه وقت خدایی نکرده نشکنه و به فکر وادارشون کنه.....
۶- من عاشق این عبارت لاریجانی شدم:مستچکرم..... مخالف بعدی...... دلم می خواد صداشو ضبط کنم وقتایی که دلم گرفته گوش کنم دلم وا شه......
در کل روزای خوبی بود..... دلم بره این روزا تنگ می شه......
+
نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 0:25 توسط فاطمه قربانی
|
یا رب آن نو گل خندان که سپردی بمنش میسپارم بتو از چشم حسود چمنش
گرچه از کوی وفا گشت بصد مرحله دور دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
گر بسر منزل سلمی رسی ای باد صبا چشم دارم که سلامی برسانی ز منش
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 15:33 توسط فاطمه قربانی
|
خدایا...... خداونداا...
این ملت ستم دیده را از شر این ر ئ ی س ج م ه و ر بیمار در امان نگه دار......
الهی آمین......
چیزی که امروز دیدم رو باور نمی کردم...... این مردک خود شیفتگیش رو تا چه حد می خواد تو سر ملت بزنه؟؟؟؟؟
ایشون تو گفتگویی که برای معرفیه کابینش داشت همون اول حرفاش چیز خنده دار و البته متاثر کننده ای برای ملت گفت.....
گفت که برای این انتخابات خیلی ها نذر کرده بودن ..... بعد انتخابات یه جوونی اونو دیده گفته آقا ما ۲۴ میلیون صلوات نذر کرده بودیم بعد گویا جوونه گفته حالا این ۲۴ میلیون زیاده بیا ۵ میلیونش رو خودت بفرست....
حالا نکاتش:۱- تعداد رای های گفته شده برای ایشون هم ۲۴ میلیون بوده
۲-این جوون یه پا باب والحوائج واسه خودش
۳-ایشون یه جورایی به تقلبی بودن انتخابات اعتراف کرد و در لفافه گفت امداد غیبی باعث به اصطلاح پیروزیش شده
۴-به راحتی با شعور مردم بازی می کنه....( البته من اصلآ منکر بی شعوری عده ای نمی شم)
دلم براش سوخت..... خیلی بیماره.....با اینکه میدونه ملت این چرندیاتش رو باور نمی کنن بازم می گه.... این نشان از بحرانی بودن حالش می ده.... یاده اون خاطرش افتادم تو ونزو ئلا بود کجا بود که گفت یه دختر بچه ۲ ساله تا دیدش گفت محموود.. محموود.....
وقتی علائم خودشیفتگی رو می خونی می تونی به عنوان یه مصداق بارز ازش یاد کنی تا ملموس بشه واست......
خدا به داد ما برسه....
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 23:54 توسط فاطمه قربانی
|
ساعت ۱ بامداد روز ۳ شنبه اینجا تهران.... اتاق من....
صبح رضا رفت....
دلم گرفت....
کی می بینمش؟
دلم برات تنگه.... منتظرم..... شاید که بیای....
الکی منتظر ۳ شهریورم.....
الکی..... میدونم.... الکی.......
+
نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 1:5 توسط فاطمه قربانی
|
خب به لطف یکی از دوستان طلسم این وبلاگ هم شکسته شد.... این مدت حرفای زیادی داشتم برای زدن.... سوژه های زیادی داشتم بره تحلیل.... اتفاقات زیادی هم افتاد که دوست داشتم تو این آشیونم بگم.... ولی نمی دونم چرا هیچ وقت دستم نمیرفت بره بازگو کردن... خلاصه هرچی بود ما بالاخره اومدیم..... پس سلام.....
خب این شروع دوباره رو می خوام پرت و پلا بگم که فقط شروع کرده باشم.... از هر دری هم می خوام بگم....
*-برادرم رو بعد از مدتی دیدم.... دلم براش تنگ شده بود ولی نمی دونم چرا انقدر لج منو در می آره.... رو حرفاش حساس شدم....خیلی زود حرفاش بهم بر می خوره.... لامسب الهه ی موفقیت هم هست... نمی شه چیزی بهش گفت....اینم بیشتر لجم رو در می آره....
*-۱ سال دیگه مونده درسم تموم شه.... دلم غنج میره وقتی به بعدش فکر می کنم .... با اینکه واقعآ دوستای گلی دارم تو دانشگاه ولی این کش دار شدن درسام اعصابم رو بهم ریخته.... بعد این همه مدت تازه یه لیسانس می گیریم..... زور داره والا.... منتظر این لیسانس مسخره هستم تا این بند رو که پاهامو به خونوادم بسته بکنم و بزارم برم.... برم سوی سرنوشتم.... فکر استقلال داشتنم قند تو دلم آب می کنه....
*- دوست دوران کودکیم داره می ره.... ما از ۴ سالگیمون با هم بودیم.... تازه به شیوه ی سرخ پوستی با هم خواهر هم شده بودیم اگه اشتباه نکنم تو سن ۵ـ۶ سالگی.... اونم داره می ره سوی سرنوشتش... بورسیه دکترا گرفت.... دیروزم با هم اسباب خونش رو فروختیم..... دلم گرفت.... ولی حتمآ این بهترین راه بره موفقیتشه....
*- به شکل معجزه آسایی یکی از دوستای دوره ی دبستانم رو از رو بلاگش پیدا کردم... فقط از روی اسمش... نه اسم و فامیل ها بلکه فقط اسمش.... البته شیوه ی نگارشش بهم خیلی کمک کرد... یعنی با خوندن بلاگش و دیدن اسمش نا خودآگاه یاد اون دوستم افتادم و بعد از پی گیری دیدم واقعآ خودشه.....
*- تو این مدت فهمیدم تو کار دولتی باید چند چیز رو رعایت کنی تا موفق بشی....۱-خیلی کار نکنی.... یعنی تا اونجا که تونستی از زیر کار در بری.... ۲-بلد باشی اگه یه کارو انجام ندادی یا اشتباه انجام دادی بندازیش گردن یکی دیگه.... به هیچ عنوان اشتباهت رو قبول نکنی چون در غیر این صورت بعد از اون حتی سزارین زاییدن گربه ی همسایه هم می افته گردن تو....
*-یه کار نیمه تموم رو تموم کردم.... باید تموم می شد... سخت بود ولی تموم شد.... ناراحتم ولی راحتم.....
*- خیلی دلم برات تنگ شده.... خیلی.....
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 2:30 توسط فاطمه قربانی
|
اینم از شروع سال ۱۳۸۸..... بعد از ۱۳ روز می خوام از سالی که گذشت و سالی که در پیشه بنویسم.. خب اینم به خاطر اینه که ۱۳ فروردین سال روز ورود منه به این دنیا.... و خب ترجیح می دم سالم رو با روز تولدم آغاز کنم... آرزو ها و خواسته هام رو تو این روز بره خودم مرور می کنم.... و یک سال گذشتم رو تو این روز برسی می کنم.... کارایی که سال گذشته انجام شون دادم و کارایی که می خواستم بکنم و نکردم .....
سال ۸۷ در کل سال خوبی بود.... به خیلی از اهدافم رسیدم..... و خب به یه سری دیگشون نه.... که البته اونا از دایره ی خواسته ی من خارج بود.... و می تونم بگم نشد وگر نه من تلاشم رو کردم.... یه کار خوب پیدا کردم..... تونستم کارت تور گایدم رو بگیرم.... و اینکه یه قدم به خواسته های دیگم نزدیک شدم....
و سال ۸۸ .... احساسم می گه سال بهتری رو در پیش دارم..... چون دایره ی افکارم و اهدافم وسیع تر شده... و اینکه امسال دیگه تو هدف هام قناعت به خرج نمی دم... بزرگ می بینم و بزرگ می خوام.... به چیزای کوچیک دل نمی بندم..... و یک کلام تو خواستنم جسارت به خرج می دم......
پیش به سوی سالی پر بار و پر برکت.....
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 2:34 توسط فاطمه قربانی
|
بله همون طور که در جریان هستید به دنبال فربه شدن ،قصد پیاده روی روزانه کردیم که نا گاه در جشن عروسی مهرانه با دوستی هم صحبت شدیم که از قضا ایشان با یک خانم دکتر تغذیه همکاری می کردند که بسیار بسیار در مورد ساده بودن برنامه ی رژیم ایشان مدح ها گفتند و ما هم تصمیم گرفتیم به جای کاربرد روش های طاقت فرسای پیاده روی در مصافت های طولانی و ریاضت هایی از قبیل کم خوری در شب خود را به دست معجزه آسای این خانم دکتر بسپاریم....
نشان به آن نشان که از این ماجرا تا عملی کردن تصمیم ( رژیم گرفتن) ۳ ماه طول کشید ..... و دیگر اینکه در طول این ۳ ماه از آنجایی که در ذهن خود یک راه حل ساده برای لاغری پیدا کرده بودیم تا می توانستیم خوردیم و بی حرکت ماندیم.... مخصوصآ که در تمام این مدت خود را تنها با کمی چربی در ناحیه شکم و پهلو تصور می کردم و فاصله خود را برای رسیدن به تناسب و به قولی مانکن شدن تنها پله ای می دانستم....
که نا گاه روزی به تصادف چانه ی خود را مماس بر گردن کردم و دیدم هر چه تلاش می کنم از این زاویه زمین را نمی بینم... بله این شکم بود که نمی گذاشت ببینم....
بی درنگ به نزد مادرم رفتم و بغض آلود طلب مدد کردم.... ایشان هم دست مرا گرفت و برد پیش خانم دکتر و البته برای اینکه به قولی پایه ای داشته باشم و دل سرد نشوم خود نیز تصمیم به لاغری گرفت.... چه به حق گفته اند سلطان غم مادر....
ابتدا خانم دکتر از من و مادر محترم پرسیدند که توانایی شما در مقابل گرسنگی چقدر است و مثلآ اگر روزی صبحانه نخورید چه می شود؟ ابتدا من در جواب گفتم که بدنم از ضعف می لرزد و مادر نیز در جهت تایید فرمودند که من نیز سر درد می گیرم .... بعد خانم دکتر گفتند : اکی پس به شما رژیم آسون می دهم.... که ناگاه انگار من و مادر را گاز گرفته باشند جیغی سر دادیم که نه آسون نه ما می توانیم و سختش را بده.... دکتر نگاهی از تعجب کردند که ای بندگان خدا شما خودتان گفتید که با نخوردن یک صبحانه به غش و ضعف می افتید آنگاه می گویید سختش کن؟؟؟ من در پاسخ گفتم : به شخصه اگر هر هفته که می آیم به چشم نبینم که به اندازه ی محسوسی لاغر شده ام این رژیم را ادامه نمی دهم... و مادر نیز در تایید حرف های من سر تکان داد.....
خانم دکتر نیز ناچار و با این توضیح که اگر رژیم سخت باشد شما ولش می کنید به ما رژیم متوسط داد و ما نیز پشت چشمی برایش نازک کردیم و به اکراه قبول کردیم .....
در ادامه سوالی داشتم.... آیا شما تا به حال در زندگانی غلط کردیده اید؟ اگر نکرده اید بهتر است مواظب باشید که نکنید چون من کردم و بد چیزیست این غلط کردن لا مسسب.... من غلط کردم که از همان روش خود برای تناسب اندام استفاده نکردم و بدتر از آن غلط کردم که از رژیم آسان به جای متوسط استفاده نکردم...
در آخر توصیه ای که به شما خوانندگان محترم دارم این است که ای جوانان بدانید و آگاه باشید که چاقی بد دردیست... و از آن بد تر رژیم لاغریست..... حتی اگر متوسط باشد... مواظب اضافه وزن خود حتی به اندازه ی ناچیز باشید که از قدیم گفته اند قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود....
+
نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 18:9 توسط فاطمه قربانی
|
|